تبليغاتX
بی بام
اتاق کوچک من


 
   1.
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
   2.
قبل از جواب دادن فکر کن
   3.
هیچکس را تمسخر مکن
   4.
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
   5. خود برای خود، زن انتخاب کن
   6.
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
   7.
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
   8.
کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
   9.
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
  10.
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
  11.
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
  12.
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
  13.
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
  14.
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
  15.
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
  16.
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
  17.
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
 
18. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
  19.
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
  20.
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
  21.
هرگز ترشرو و بدخو مباش
  22.
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
  23.
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
  24.
دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین
  25.
چالاک باش تا هوشیار باشی
  26.
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
  27.
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
  28.
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
  29.
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت 13:25  توسط حمید رضا محمدیان  | 

ما معمولاً عادت داریم در توصیف اشخاص زیرک و باهوش و اکثراً رند و مکاراز اصطلاح "آدم هفت خط" استفاده کنیم! اما چرا؟

روایتی درمورد ریشۀ تاریخی اصطلاح "هفت خط" وجود دارد. این روایت بر می گردد به آئین شرابخواری در حضور پادشاه در دوران ساسانیان. در آن زمان پیمانه های ظریف و زیبائی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می کردند که چون پایه نداشته است کسی نمی توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و از نوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه اش طفره برود. از این رو دارندۀ جام مجبور بوده است محتویات آنرا لاجرعه سربکشد. اما برای اینکه کسی بیش ازاندازۀ ظرفیت خود باده گساری نکند واز سرِ مستی با حرکت و یا گفتار خود، احترام و شأن مجلس شاهانه را از بین نبرد، هر کدام از مدعوین، پیمانه (شاخ) مخصوص خود را داشته که به جهت تعین میزان توانائی او در باده گساری خطی در داخل آن شاخ کشیده شده بوده که ساقی برای دارنده پیمانه فقط تا حدِ همان خط، شراب در پیمانه اش می ریخته است .

به مرور زمان تمامی پیمانه های شراب را با هفت خط، مشخص و درجه بندی کردند. در مجالسی که پادشاه حضور داشته است، میهمانان معمولاً از سه تا شش خط شراب می نوشیده اند. اما بوده اند افرادی که " لوطی" نیز خوانده می شده اند که تا هفت خط را شراب می نوشیدند بدون آنکه حالتی مستانه درآنها ظاهر شود که در پی آن دست به حرکاتی بزنند که موجب هتکِ حرمتِ حضور پادشاه در مجلس بشود.

این قبیل افراد را "هفت خط" می نامیده اند، یعنی که آنها افرادی صاحب ظرفیت و زرنگ بوده و به کلیه رموز و فنون شرابخواری تسلط کامل داشته اند.

این اصطلاح به مرور زمان جنبه عام و مَجازی پیدا کرده و در فرهنگ عامه به افراد باهوش و زیرک و مرد رند "هفت خط" اطلاق گردیده است.

جهت مزید اطلاع اضافه ميشود که هر یک از خطوط هفتگانه جام شراب، اسم ویژۀ خود را داشته است:

1-              خط مزور - کمترین میزان شراب در جام

2-              خط فرودینه

3-              خط اشک

4-              خط ازرق (خط شب، خط سیاه یا خط سبز) این خط کاملاً در وسط پیمانه بوده و خط اعتدال درشرابخواری محسوب می گردیده است.

5-              خط بصره

6-              خط بغداد

7-              خط جور که لب پیمانه بوده و جام بیش از آن جا نداشته؛ به عبارت دیگر جام لبریز از شراب می بوده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 15:39  توسط حمید رضا محمدیان  | 

 

   

 

    دوست داشتن در مقابل استفاده كردن

 

    

 

      زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.

 

    While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

 

    

 

    مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

    In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

    

 

    در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد

 

    

 

    وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !

    When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'

 

    

 

    آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد

    The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

 

    

 

    حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

 

    Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD

 

    

 

    روز بعد آن مرد خودكشي كرد

    The next day that man committed suicide. . .

 

    

 

    خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه

    Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

 

    

 

    اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

    Things are to be used and people are to be loved.

 

    

 

    در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

    The problem in today's world is that people are used while things are loved.

 

    

 

    همواره در ذهن داشته باشيد كه:

    Let's try always to keep this thought in mind:

 

    

 

    اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

    Things are to be used,People are to be loved.

 

    

 

    مراقب افكارتان باشيد   كه تبديل به گفتارتان ميشوند

    Watch your thoughts; they become words.

 

    

 

    مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

    Watch your words; they become actions.

 

    

 

    مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود

    Watch your actions; they become habits.

 

    

 

    مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود

    Watch your habits; they become character;

 

    

 

    مراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود

    Watch your character; it becomes your destiny.

 

    

 

    خوشحالم كه  دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد

    I'm glad a friend forwarded this to me as a reminder.

 

    

 

    اميدوارم كه روز خوبي داشته و  هر مشكلي كه با آن روبرو هستيد

    I hope you have a good day no matter what problems you may face.

 

    

 

    آخرين روز آن باشد و تمام شود

    It's the only day you'll have before it's over

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 14:7  توسط حمید رضا محمدیان  | 

    در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند.

 روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت و گفت: مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید

 

    شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

 

    شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد، اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد، تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

 

    شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کنم، تا بت اعظم مرا بخشیده، به زندگی ام برکت جاودانه ارزانی دارد.

 

    شیوانا تبسمی کرد و گفت: اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست، چون تصمیم به هلا کتش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنینت را بکشی. بت اعظم که احمق نیست، او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!

 

    زن لختی مکث کرد، دست و پای دخترک را باز کرد، او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید، اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود!

 

    می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!

 

    هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 15:1  توسط حمید رضا محمدیان  | 

 

کسی سراغ گردو فروشی رفت وگفت :می شود همه گردوهایت را رایگان به من بدهی  

گردو فروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابی نداد  

دوباره پرسید: میشود ، یک کیلو گردو به من مجانی بدهی؟  

وباز با سکوت مواجه شد  

پس خواهش میکنم دست کم یک عدد گردو مجانی به من بدهید  

 اوآنقدر اصرار کرد تا بالاخره گردو را گرفت  

یک عدد که ارزش ندارد یک عدد دیگر هم بدهید و با اصرار یک عدد دیگر گردو گرفت و درخواست کرد  

 گردوی سوم را نیز مجانی بگیرد  

گردو فروش که عصبانی شده بود ، گفت  

زرنگی ! این طور میخواهی یکی یکی همه گردو هایم را تصاحب کنی  

مشتری سمج گفت :راستش میخواستم درسی به تو بدهم .عمر و زندگی مانیز چنین است .اگر به  

تو بگویم همه عمرت را به من بفروش ، به هیچ قیمتی این کار را نمی کنی  

ولی روز های زندگیت را بی توجه ، یکی یکی از دست میدهی و تا به خودت بیائی همه عمرت از کف رفته است  

+ نوشته شده در  شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت 15:46  توسط حمید رضا محمدیان  | 

 

دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند

توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند

همه جور خوراكي  توي ان ميگذاشتند

مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند

چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي ها مدرسه ميساختند

وبه انها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود

به انها مي قبولاند ند

كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند

به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند

اينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست مياييد

اگر كوسه ها ادم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند

همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند

در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهيها مي ا موخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 0:19  توسط حمید رضا محمدیان  | 









 
 

 


الاغ = خواب + خوراک


پس


انسان = الاغ + کار + تفريح


وبنابرين


انسان – تفريح = الاغ + کار


بعبارت ديگر


انساني که تفريح ندارد = الاغي که فقط کار مي کند


معادله ۲


مرد = خواب + خوراک + درآمد


الاغ = خواب + خوراک


پس


مرد = الاغ + درآمد


و بنابرين


مرد – درآمد = الاغ


بعبارت ديگر


مردي که درآمد ندارد = الاغ


 معادله ۳


زن = خواب + خوراک + خرج پول


الاغ = خواب + خوراک


پس


زن = الاغ + خرج پول


 وبنابرين


زن – خرج پول = الاغ


بعبارت ديگر


زني که پول خرج نمي کند = الاغ


 


نتيجه گيري:


 از معادلات ۲و۳ داريم:


مردي که درآمد ندارد = زني که پول خرج نميکند


پس:


 فرض منطقي ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبديل به الاغ شوند..


 و


 فرض منطقي ۲: زنها پول خرج مي کنند تا نگذارند مردها تبديل به الاغ شوند.


بنابرين داريم ...


مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


و ازفرضهاي۱و۲ نتيجه منطقي ميگيريم که:


مرد + زن = ۲الاغي که با هم بخوشي زندگي ميکنند!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 22:21  توسط حمید رضا محمدیان  | 

 

یک دوست قدیمی این ایمیل رو برام فرستاد خوبه که بدونیدمن نمیتونم اون  هیزم شکن باشم اما خیلی ها میتونن و با این کارشون دل میشکونن...

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می‌كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه.
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می‌رفت زنش افتاد توی آب.
هیزم شكن داشت گریه می‌كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می‌كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟
 هیزم شكن فریاد زد" آره "
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه"
هیزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با آنجلینا جولی می‌اومدی و باز هم اگه به آنجلینا جولی "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می‌اومدی و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می‌دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:56  توسط حمید رضا محمدیان  | 

این سان که ذره های دل بی قرار من

سر در کمند تو

جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را  آشفته پوی باد

در دور دست دشتی از دیده ها نهان

بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان

یا پای جویبار چون اشک ما روان

پهلوی یکدگر بنشاند

ما را به یکدگر برساند

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 0:17  توسط حمید رضا محمدیان  | 

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گویي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.

دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.

بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:15  توسط حمید رضا محمدیان  |