تبليغاتX
بی بام
اتاق کوچک من

 

دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند

توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند

همه جور خوراكي  توي ان ميگذاشتند

مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند

چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي ها مدرسه ميساختند

وبه انها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود

به انها مي قبولاند ند

كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند

به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند

اينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست مياييد

اگر كوسه ها ادم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند

همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند

در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهيها مي ا موخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 0:19  توسط حمید رضا محمدیان  | 









 
 

 


الاغ = خواب + خوراک


پس


انسان = الاغ + کار + تفريح


وبنابرين


انسان – تفريح = الاغ + کار


بعبارت ديگر


انساني که تفريح ندارد = الاغي که فقط کار مي کند


معادله ۲


مرد = خواب + خوراک + درآمد


الاغ = خواب + خوراک


پس


مرد = الاغ + درآمد


و بنابرين


مرد – درآمد = الاغ


بعبارت ديگر


مردي که درآمد ندارد = الاغ


 معادله ۳


زن = خواب + خوراک + خرج پول


الاغ = خواب + خوراک


پس


زن = الاغ + خرج پول


 وبنابرين


زن – خرج پول = الاغ


بعبارت ديگر


زني که پول خرج نمي کند = الاغ


 


نتيجه گيري:


 از معادلات ۲و۳ داريم:


مردي که درآمد ندارد = زني که پول خرج نميکند


پس:


 فرض منطقي ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبديل به الاغ شوند..


 و


 فرض منطقي ۲: زنها پول خرج مي کنند تا نگذارند مردها تبديل به الاغ شوند.


بنابرين داريم ...


مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


و ازفرضهاي۱و۲ نتيجه منطقي ميگيريم که:


مرد + زن = ۲الاغي که با هم بخوشي زندگي ميکنند!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 22:21  توسط حمید رضا محمدیان  | 

 

یک دوست قدیمی این ایمیل رو برام فرستاد خوبه که بدونیدمن نمیتونم اون  هیزم شکن باشم اما خیلی ها میتونن و با این کارشون دل میشکونن...

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می‌كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه.
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می‌رفت زنش افتاد توی آب.
هیزم شكن داشت گریه می‌كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می‌كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟
 هیزم شكن فریاد زد" آره "
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه"
هیزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با آنجلینا جولی می‌اومدی و باز هم اگه به آنجلینا جولی "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می‌اومدی و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می‌دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:56  توسط حمید رضا محمدیان  | 

این سان که ذره های دل بی قرار من

سر در کمند تو

جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را  آشفته پوی باد

در دور دست دشتی از دیده ها نهان

بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان

یا پای جویبار چون اشک ما روان

پهلوی یکدگر بنشاند

ما را به یکدگر برساند

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 0:17  توسط حمید رضا محمدیان  | 

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گویي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.

دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.

بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:15  توسط حمید رضا محمدیان  | 

آقا بالاخره بعد از باز کردن گچ دستا تونستم یه نفسی بکشم.یه مطلب درست حسابی داده بودم واسه جشنواره ترافیک ورسانه در بخش ویژه مدیریت تقاضای سفر.روند تهیه اش البته کمی عجیب بود و چند هفته ای طول کشیده  بود چون از همه کله گنده های این فن توش نقل قول آورده بودم.القصه روز جشنواره رسید و منم مطمئن از برنده شدن!عالم وآدم برنده شدن تا رسید به ما...از روند نوشتنم معلومه معلومه دیگه جایزه رو دادن به خبرنگار مجله چهارچرخ!منم یقه ۴ نفر از داورا و مسئولای سازمان حمل و تقل و ترافیکو گرفتم و حقمو خواستم.حالا قرار شده با فرقانی در نشستی مشترک راجع بهش حرف بزنیم.این از مطلب.قضاوتم با شما:

 وقتی شهر آرام می گیرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 20:39  توسط حمید رضا محمدیان  | 

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

چهل روبل .

نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

شما دو ماه براي من كار كرديد.

دو ماه و پنج روز

دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

 سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.

سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.

و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان

باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.

پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...

« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.

امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .

خيلي خوب شما، شايد …

از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

من فقط مقدار كمي گرفتم .

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.

ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.

يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

به آهستگي گفت: متشكّرم!

جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

به خاطر پول.

يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 10:4  توسط حمید رضا محمدیان  | 

مثل یک پتوی گرم سفری که تازه برایم سوغاتی آورده است

 همه چیز می تواند صمیمی باشد.یک جور صمیمیت نرم...

مثل پاتکی که صدای یک یار قدیمی در خواب به گوش تو  می زند

پیوندهای روزانه ات هم می تواند بی برنامه اما دوستداشتنی شود

به جای موضع گرفتن می توانم پتویم را بغل کنم و خواب ببینم

چه  ایرادی دارد شاید در یک روز چهارپنج بار عاشق شدم شاید هم نشدم

مهم دل داشتن است ...

نه مثل آدم های مرده بودن

یادش به خیر محمد رضا اصلانی می گفت

آدمی که فکر نکند نظر ندهد و داد اعتراض سر ندهد آدم نیست.

شاید او کمی سختگیرانه نظر بدهد اما من کمی راحت تر زندگی می کنم.

تو هم یا مثل منی یا مثل استاد.

من می روم آتش سبز را ببینم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 11:54  توسط حمید رضا محمدیان  | 

وقتی بالای سرش رسیدم پژمرده بود.

دست انداخت دور گردنم و مرا بوسید.دلچسب ترین بوسه تمام عمرم

...وبعد دوباره از هوش رفت.

یک دنیا گریه کردم گریه کردم گریه کردم گریه کردم...

که نیکان را برای وصال ساعتی مقرر است

...تا ساعت به اولین دقایق جمعه برسد

...تا مادر بزرگ دلبندم به خدایش بشتابد

...تا از او دنیایی از خوبی خاطره شود

که جمعه روز وصل نیکان است

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 12:6  توسط حمید رضا محمدیان  | 

این روزا دارم یه فیلم جدید می سازم .

یه مستند داستانی که توی رودبار و تهران فیلمبرداری می شه.

یه ساله روش کار می کنم.کلی تحقیق کردم.حتما خوب می شه.

هر کی کمکی از دستش ساختس بگه...

اینجوری کار بهتری ارائه می دیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 9:45  توسط حمید رضا محمدیان  |